الفيض الكاشاني

71

عرفان مثنوى ( فارسى )

رو نعمّره ننكّسه « 1 » بخوان * دل طلب كن ، دل منه بر استخوان كان جمال دل جمال باقى است * هر سه يك شد چون طلسم خود شكست آن يكى را تو ندانى از قياس * بندگى كن ژاژ « 2 » كم خا ، ناشناس معنى تو صورت است و عاريت * بر مناسب شادى و بر قافيت معنى آن باشد كه بستاند تو را * بىنياز از نقش گرداند تو را معنى آن نبود كه كور و كر كند * مرد را بر نقش عاشق‌تر كند من نخواهم بود اينجا مىروم من نخواهم بود اينجا ، مىروم * سوى شاهنشاه ، راجع مىشوم خويش را مكشيد اى جغدان كه من * نه مقيمم ، مىروم سوى وطن اين خراب‌آباد در چشم شماست * ورنه ما را ساعد شهباز جاست چون بپراند مرا شه در روش * مىروم بر اوج دل چون پرتوش همچو ماه و آفتابى مىپرم * پرده‌هاى آسمانها مىدرم روشنى عقل‌ها از فكرتم * انفطار « 3 » آسمان از فطرتم بازم و حيران شود در من هما * جغد كبود تا بداند سرّ ما ؟ اى خنك جغدى كه در پرواز من * فهم كرد از نيكبختى راز من در من آويزيد تا نازان شويد * گرچه جغدانيد شهبازان شويد آنكه باشد با چنان شاهى حبيب * هر كجا افتد چرا باشد غريب هركه باشد شاه دردش را دوا * گر چو نى نالد نباشد بينوا طبل باز من نداى ارجعى « 4 » * حق گواه من بر غم مدّعى من نيم جنس شهنشه دور از او * ليك دارم در تجلّى نور از او

--> ( 1 ) - اشاره به آيهء : « وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ » قرآن مجيد ، سورهء يس ، آيهء 68 . ( 2 ) - ژاژ : كنايه از مردم لاف‌زن ، بيهوده‌گو ، بيكاره . ( 3 ) - انفطار : شكافته شدن . ( 4 ) - اشاره به آيهء : « ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي » ، سورهء فجر ، آيهء 28 .